آیینه سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
  
نویسنده : محدثه ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳٩٠
تگ ها :

بندگی

دیریست در پس امواج زندگی
چیزی نمانده از عطش و شور ماندنم

در این سرای بی ثمر عشق و بندگی
ذهن بشر گرفته فقط این ،نهاده ام

جز یاد و خاطرش نرود در خیال من
جز  ذات اقدسش نشود یار و یاورم


دل نوشته

  
نویسنده : محدثه ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها :

مدرسه عشق

   

در مجالی که برایم باقیست 
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح 
به زبانی ساده 
مهر تدریس کنند 
و بگویند خدا 
خالق زیبایی 
و سراینده ی عشق 
آفریننده ماست

 

 مهربانیست که ما را به نکویی 

دانایی 
زیبایی 
و به خود می خواند 
جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد – به گمانم -
کوچک و بعید 
در پی سودایی ست 
که ببخشد ما را 
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

 

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم 
که خرد را با عشق 
علم را با احساس 
و ریاضی را با شعر 
دین را با عرفان 
همه را با تشویق تدریس کنند 
لای انگشت کسی 
قلمی نگذارند 
و نخوانند کسی را حیوان 
و نگویند کسی را کودن 
و معلم هر روز 
روح را حاضر و غایب بکند

و به جز از ایمانش 
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند 
مغز ها پر نشود چون انبار 
قلب خالی نشود از احساس 
درس هایی بدهند 
که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند 
از کتاب تاریخ 
جنگ را بردارند 
در کلاس انشا 
هر کسی حرف دلش را بزند

 
 غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند 
تا ، کسی بعد از این 
باز همواره نگوید:"هرگز"
و به آسانی هم رنگ جماعت نشود 
زنگ نقاشی تکرار شود 
رنگ را در پاییز تعلیم دهند 
قطره را در باران
موج را در ساحل 
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه 
و عبادت را در خلقت خلق
 

کار را در کندو 
و طبیعت را در جنگل و دشت 
مشق شب این باشد 
که شبی چندین بار 
همه تکرار کنیم :
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود 
که بسنجد ما را 
تا بفهمند چقدر 
عاشق و آگه و آدم شده ایم

  
در مجالی که برایم باقیست 
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت 
به زبانی ساده 
شعر تدریس کنند 
و بگویند که تا فردا صبح 
خالق عشق نگهدار شما

مجتبی کاشانی (سالک)






  
نویسنده : محدثه ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٩
تگ ها :

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران ، دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را ، آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من ، چه می جویی؟

تو با هر کس به غیر از من ، چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیزا ، من خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی ، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را ، بجو ، ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما ، و عاشق میشوم بر تو ، که

وصل عاشق و معشوق هم ، آهسته میگویم ، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم ، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را ، گرچه بشکستی ، ببینم ، من تورا از درگهم راندم؟

که می ترساندت از من؟  رها کن آن خدای دور

آن نامهربان معبود ، آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت ، خالقت ، اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را ،  با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام ، آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمی فهمد ، به نجوایی صدایم کن ، بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم ، شروع کن ، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل ، پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران ، دنیای تنهایان ، رهایت من نخواهم کرد

سهراب سپهری

  
نویسنده : محدثه ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٩
تگ ها :

باز این چه شورش است

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتماست


باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظماست


این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهماست


گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است


گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است


در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانویغم است


جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزای اشرف اولاد آدماست


خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین


* * *
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا


گر چشمروزگار به رو زار می گریست
خون می گذشت از سر ایوان کربلا


نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردندکوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا


بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا


زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد
فریادالعطش ز بیابان کربلا


آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه یسلطان کربلا


آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد


* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون  بیستونشدی


کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگونشدی


کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله ی برق خرمن گردون دونشدی


کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی


کاشآن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی


کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی


آن انتقام گر نفتادی به روزحشر
با این عمل معامله ی دهر چون شدی


آل نبی چو دست تظلم  برآورند
ارکان عرشرا به تلاطم درآورند


* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا بهسلسله ی انبیا زد


نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند


آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسازدند


بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها
افروختند و در حسن مجتبی زدند


وانگهسرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند


وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان
بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند


پس ضربتی کزان جگر مصطفیدرید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند


اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو
فریاد بردر ِ  حرم کبریا زدند


روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشمآفتاب


* * *
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین به ذروه عرشبرین رسید


نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکست ها که به ارکان دینرسید


نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمینرسید


باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمینرسید


یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشینرسید


پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامینرسید


کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار
تا دامن جلال جهان آفرینرسید


هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیستبی ملال


* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلمزنند


ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند


دستعتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند


آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند


فریاد از آن زمان که جواناناهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند


جمعی که زد به هم صفشان شورکربلا
در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند


از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آنناکسان که تیغ به صید حرم زنند


پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبارگیسویش از آب سلسبیل


* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار


موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد وبگریست زار زار


گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخبی‌قرار


عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شدآشکار


آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حبابوار


جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار


با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار


وانگه ز کوفهخیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد


* * *
بر حربگاهچون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد


هم بانگ نوحه غلغلهدر شش جهت فکند
هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد


هرجا که بود آهویی از دشت پاکشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد


شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت
چونچشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد


هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخم های کاریتیغ و سنان فتاد


ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمانفتاد


بی اختیار نعره ی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد


پسبا زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول


* * *
اینکشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست


ایننخل تر کز آتش جانسوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست


این ماهیفتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست


این غرقهمحیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست


این خشک لب فتادهدور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست


این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست


این قالب طپان که چنینمانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست


چون روی در بقیع به زهرا خطابکرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد


* * *
کای مونس شکسته دلان حال ماببین
ما را غریب و بیکس و بی آشنا ببین


اولاد خویش را که شفیعان محشرند
درورطه ی عقوبت اهل جفا ببین


در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبتما بر ملا ببین


نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلاببین


تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزه هاببین


آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین


آنتن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین


یا بضعةالرسول زابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد


* * *
خاموش محتشم که دلسنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد


خاموش محتشم که ازین حرفسوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد


خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان
دردیده ی اشگ مستمعان خون ناب شد


خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین بهاشگ جگرگون کباب شد


خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبهگلگون حباب شد


خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتابشد


خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد


تا چرخسفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد


* * *
ای چرخغافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای


بر طعنت این بساست که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای


ای زاده زیاد نکرده استهیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرده ای


کام یزید داده ای از کشتنحسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای


بهر خسی که بار درخت شقاوتست
درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای


با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفیو حیدر و اولاد کرده ای


حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزرده اش به خنجربیداد کرده ای


ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشردرآورند

 

محتشم کاشانی

  
نویسنده : محدثه ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها :

رشحه نور

 

ای خرد را تو کارسازنده * * * جان و تن را تو دل نوازنده

روشنایی ببخش از آن نورم * * * از در خویشتن مکن دورم

رشحه نور در دماغم ریز * * * زیت این شیشه در چراغم ریز

به تو می پویم ای پناهم تو * * * مگر آری دگر به راهم تو

خجلم من زبینوایی خویش * * * شرمسار از گریز پایی خویش

گشته چندین ورق سیاه از من * * * من کجا می روم ؟ که آه از من

بی چراغ تو من به چاه افتم * * * دست من گیر تا به راه افتم

جز عطای تو پایمردم نیست * * * غیر ازین اشک و روی زردم نیست

از تو عذر گناه می خواهم * * * چون تو گفتی : بخواه ، می خواهم

مگرم رحمت تو گیرد دست * * * ور نه اسباب ناامیدی هست

گر ببخشی تو ، جای آن دارم * * * ور بسوزی ، سزای آن دارم

گر چه دانم که نیک بد کردم * * * چه توان کرد ؟ چون که خود کردم

قلمی بر سر گناهم کش * * * راه گم کرده ام ، به راهم کش

کردگارا به حرمت نیکان * * * که درآرم به سلک نزدیکان

ریشه آز برکش از جانم * * * به نیاز و طمع مرنجانم

از شراب حضور سیرم کن * * * در نفاذ سخن دلیرم کن

 

اوحدی مراغه ای

  
نویسنده : محدثه ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها :

چراغ یقین

بیا تا برآریم دستی زدل

که نتوان برآورد فردا ز گل

 

مپندار از آن در که هرگز نبست

که نومید گردد برآورده دست

 

همه طاعت آرند و مسکین نیاز 

 بیا تا به درگاه مسکین نواز

 

چو شاخ برهنه برآریم دست 

 که بی برگ از این بیش نتوان نشست

 

خداوندگارا نظر کن به جود 

 که جرم آمد از بندگان در وجود

 

گناه آید از بنده خاکسار 

 به امید عفو خداوندگار

 

کریما به رزق تو پرورده ایم 

 به انعام و لطف تو خو کرده ایم

 

چو ما را به دنیا تو کردی عزیز

 به عقبی همین چشم داریم ، نیز

 

عزیزی و خواری تو بخشی و بس 

 عزیز تو خواری نبیند زکس

 

خدایا به عزت که خوارم مکن 

 به ذُلّ گنه شرمسارم مکن

 

مسلط مکن چون منی بر سرم

 ز دست توبه گر عقوبت برم

 

مرا شرمساری زروی تو بس

 دگر شرمسارم مکن پیش کس

 

گرم بر سر افتد زتو سایه ای

سپهرم بود کهترین پایه ای

 

تو دانی که مسکین و بیچاره ایم

 فرو مانده نفس اماره ایم

 

به مردان راهت که راهی بده 

وز این دشمنانم پناهی بده

 

خدایا به ذات خداوندی ات 

 به اوصاف بی مثل و مانندی ات

 

به لبیک حجاج بیت الحرام

به مدفون یثرب علیه السلام

 

به تکبیر مردان شمشیرزن

 که مرد وغا را شمارند زن

به طاعات پیران آراسته 

 به صدق جوانان نوخاسته

که ما را در آن ورطه یک نفس

زننگ دو گفتن به فریاد رس

امید است از آنان که طاعت کنند 

 که بی طاعتان را شفاعت کنند

به پاکان کز آلایشم دور دار

وگر زلتی رفت معذور دار

به پیران پشت از عبادت دوتا 

 زشرم گنه ، دیده بر پشت پا

که چشمم ز روی سعادت مبند 

 زبانم به وقت شهادت مبند

چراغ یقینم فرا راه دار 

 زبد کردنم دست کوتاه دار

بگردان ز نادیدنی دیده ام

مده دست بر ناپسندیده ام

خدایا به ذلت مران از درم 

 که صورت نبندد دری دیگرم

چه عذر آرم از ننگ تر دامنی ؟

مگر عجز پیش آورم : کای غنی !

فقیرم به جرم و گناهم مگیر

غنی را ترحم بود بر فقیر

 

 

سعدی شیرازی

  
نویسنده : محدثه ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٩
تگ ها :

خوشا آن دل که دلدارش خدا بود

خوشا دردی که درمانش تو باشی * * * خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند * * * خوشا مُلکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو گردی * * * خوشا جانی که جانانش تو باشی

خوشی و خرمی و کامرانی * * * کسی دارد که خواهانش تو باشی

همه شادی و عشرت باشد ای دوست * * * در آن خانه که مهمانش تو باشی

چه باک آید زکس ، آن را که او را * * * نگهدار و نگهبانش تو باشی

 

فخرالدّین عراقی

  
نویسنده : محدثه ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها :

شوق پروانه

 

در این دیوان سرای ناموافق 

 چو پروانه نبینی هیچ عاشق

چنان در جان او شوقی است از دوست 

 که نه از مغز اندیشد نه از پوست

چو لختی پر زند در کوی معشوق 

 بسوزد در فروغ روی معشوق

خدایا زین حدیثم ذوق دادی 

 چو پروانه دلم را شوق دادی

چو من دریای شوق تو کنم نوش 

 زشوق تو چو دریا می زنم جوش

زشوقت در کفن خفتم بنازم 

 زشوقت در قیامت سرفرازم

اگر هر ذرّه من گوش گردد

زشوق نام تو مدهوش گردد

اگر هر موی من گردد زبانی 

 نیابد جز زنام تو نشانی

گر از هر جزو من چشمی شود باز 

 نبیند جز تو را در پرده راز

گر از من ذرّه ای ماند و گر هیچ

تو را خواند ، تو را داند ، دگر هیچ

 

عطّار نیشابوری

  
نویسنده : محدثه ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها :

مانـده ام بی تـو چرا باغـچه ام گـل دارد

 جـمــعــه هـا طـبــع مـن احــساس تــغـزل دارد

نــاخــودآگـاه بــه سمـت تـــو تـمایـل دارد

بی تو چنــدیـــست که در کار زمــیـن حــیرانم

مانـده ام بی تـو چرا باغـچه ام گـل دارد

شایـد ایـن باغــچه ده قـرن به اســتقبــالت

فــرش گسـتـرده و در دســت گلایــل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

مــاه مخــفـی شــدنـش نـیــز تـعــادل دارد

کودکی فـال فروش است و به عشــقـت هـر روز

می خـــرم از پــسرک هـر چه تـفــال دارد

یــازده پـله زمــین رفـت بــه سـمــت مــلکوت

یــک قـدم مانــده زمـیـن شــوق تکامـل دارد

هـیــچ سـنگی نـشـــود سـنگ صـبورت، تـنـــها

تکیـــه بــر کــعـبــه بــزن، کـعــبه تــحـمــل دارد

  
نویسنده : محدثه ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ مهر ،۱۳۸٩
تگ ها :

← صفحه بعد