روز شمار تعطيلات(۳)

روز سوم عيد

 حوالي ساعت ۸ صبح بود که سوار هايس شديم و به سمت مري راه افتاديم ... براي رفتن به مري هم بايد از يه جاده ي طولاني و پر پيچ و خم عبور مي کرديم  (ولي اين دفعه شيب زيادي نداشت ...ولي تعداد پيچ هاش چند برابر دامنه کوه بود) ....

هر چي تو جاده بيشتر پيش ميري درختايي رو مي بيني که بدون دستکاري بشر  از دل دره ها در اومدن ... تنه هاي نازک درخت از ريشه خيلي صاف و يک دست بالا اومده و بعد از طي کردن مسافت زياد( از نظر ارتفاعش ) يه تيکه ي کوچولو رو سرشون برگ سبز شده درست مثل اينکه يه توپک رو بگذاري ، سر ِ يه چوب بلند ... ولي اين درختا شديدا زيبا هستن ...

بعد از پيشروي يکي دو ساعته تو جاده ، چون حسابي خسته شده بوديم تو يکي از روستا هاي بين مسير توقف کرديم ... وتوي روستا از طرز تهيه ي سمبوسه هاي پاکستاني فيلم گرفتيم  .... بعد از چند دقيقه هوا خوري دوباره به سمت مري راه افتاديم ...

دوباره يه راهپيمايي طولاني و ۱-۲ ساعت راه( البته تو راه ساکت هم نبوديم ... ) ....

نزديکاي ساعت ۱۲ و ۱ بود که رسيديم... وسايل رو برداشتيم و يه جايي تو دامنه ي کوه پارچه انداختيم که بشينيم ... ولي، تا نشستيم بارون گرفت .... مارو ميگيد ... همه ي وسايل رو برداشتيم و رفتيم تو ماشين ... وقتي رسيديم دم ماشين بارون قطع شد ... ( فقط مي خواست ما اونجا نشينيم ديگه ...)...

خلاصه يه کم خودمون رو تقويت کرديم(با خوراکي) و رفتيم که بريم تله کابين و تله سيت و اين حرفا...   

۲تا ايستگاه داشت از پايين تا اولين ايستگاه رو بايد با تلسيت ميرفتيم ...اين مرحله رو من تنها بودم!...

اگر تو تلسيت بيشينيد و شجاعت نگاه کردن به زير پاتون داشته باشيدو زير پاتون رو نگاه کنيد يه کوه فرورفته مي بينيد که ۲ - ۳ تا تپه مانند با فاصله روش جا گرفتن و روي هر تپه هم يکی-دوتا تا گداي محترم  ... روي تپه ي اول يه پير مرد که يه پا بيشتر نداره  ، ني ميزنه ... چقدر هم قشنگ مي زنه ...   .... رو تپه ي ديگه دوتا دختر کوچولو وايسادن که با التماس به آدم نگاه مي کنن و ميگن  (( باجي *، اِک پيسه دِدو)) يعني ((خواهر ،۱ سکه بده)) يا ((بايي، .... )) يعني ((برادر،...)) ...

بين اين تپه ها هم سرسبز و پر درختِ ... درخت کاج ( يه نوع خاص که برگ هاش مثل يه سوزن درازه) و درخت شکوفه و چند تا کلبه ي کوچولو که به طور پراکنده در کوه ساخته شده بودن ...  و چند تا قبر!!! ... ( آخه هر جا دستشون برسه مرده هاشون رو دفن مي کنن )...

بعد هم تو ايستگاه بعدي سوار تله کابين شديم ... چون تله کابين ها  ? تا ? تا پشت سر هم ميرن ، ازکابين وسط بيرون پيدا نيست ، به همين خاطر بزرگترا رو فرستاديم تو کابين وسطي و خودمون رفتيم تو اولي .. و کلي عکس انداختيم  از کابين همسايه هم بزرگترا ازمون فيلم مي گرفتن ...

خلاصه رسيديم بالا و از کابين پياده شديم ...

اگر يه کم از سمت  جلوتر بريم به يه رستوران و يه مسجد و يه اداره ي کوچيک ميرسيم يه کم جلوتر هم جنگلبانيه و باز هم جلوتر وسايل بازي ... از تفنگ بازي و ماشين بازي تا اسب سواري ...

تو تفنگ بازي اگر بادکنکاي رو تخته رو بزنيد ۵۰ روپيه گيفت ميده ولي اگر يه بار خطا کنيد پول همه ي بادکنک ها که زديد رو ازتون مي گيره .. . برادرم هم رفت بزنه ولي آخريا رو از قصد خطا زد (چون تفنگه خيلي سنگين بود )..

خلاصه رفتيم سوار اسب شديم ... و رفتيم يه دور بزنيم ( هي بهش مي گم : بايي ، آهستا چلو ( برادر آهسته برو) مگه مي فهمه !، حالا خوبه به زبون خودش( اُردو) مي گفتم، اگه فارسي يا انگليسي مي گفتم چه کار مي کرد؟با اون زمين هاي پر چاله چوله ، اسب رو هم مي دوودنه! اسب بيچاره تو راه رفتن معموليش مونده بود .. همش پاش پيچ مي خورد ، باز مي دووندش ) ...

بعد اسب سواري هم رفتيم تو يه دکه ، که گل سر و جا سوييچي داشت  که از صدف درست شده بود ... چون اسم هاي مختلف روش کنده شده بود ... هر اسمي که مي خواستيم ، تو گل سر ها پيدا مي شد ،جز اسم محدثه ... خلاصه گل سر ها رو خريديم و برگشتيم ... تله کابين و تله سيت و ماشين و جاده ...

چشمتون روز بد نبينه ... تو راه برگشت همه سر گيجه گرفته بوديم و يکي يه ليمو دستمون بود ... رانندهه هم از يه راه اشتباه آمده بود  .. نمي دونم کجا رفته بود... يه جا بود پر از کاميون هاي از رده خارج شده ....

نمي دونم کجا بود ولي بالا خره رسيديم ...

جاي همه خالي بود

    ولادت پيامبراکرم (ص) و امام صادق(ع) بزرگترين معلمهاي عالم را به همه

 ي مسلمان ها مخصوصا ايراني ها و پاکستاني ها تبريک ميگم

           هفته ي معلم و هفته ي وحدت را هم به همه تبريک ميگم

به خاطر امتحانات ديگه نمي تونم بنويسم و به کسي هم نميتونم سر بزنم ... شايد بدم خواهرم برام بنويسه  

 

/ 23 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مارکــو پلو

همه تبريک ها رو گفتی خدا خيرت بده من در عجبم اين تبريک هفته وحدتت چی بود ؟ با را با دشمنان امير المومنين کاری نيست - خدای عباس نگهدارت

پريا

سلام همیشه خوش بگذره بهت .. امتحاناتت هم به خوبی تموم شه ..موفق باشی

mina

موفق باشی...به خصوص در امتحانات...

meisam

جالب بود...سفرکی باحال ! شاد باشين و درست !

فرناز

سلام عمه جون. میگم کم کم بايد اسم وبلاگتو عوض کنی بنوطسی سفرنامه محدثه!!! اميدوارم حسابی خودتو برالی کنکور آماده کنی و مؤفق باشی. سبز بمانی.

هدی1

انگار خواهرتم درس داره :دی!

shera

هی شما لطف می کنيد سر ميزنيد ..ماهی کم لطفی ميکنيم ..ميبينيد چه روزگاريه .. هر جا هستيد خوش بگذره

روزبه

مرسی از تشریف فرماییتون..کاش من هم جای شما بودم...روزبه

قلی

ايول خوشت باشه مشتی........اين آبجيت کجاست؟