اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

 

 

  آن يـــــــار کزو خانه ن ما جای پــــری بود  ***  سـر تا قدمش چون پری از عيب بـری بود

دل گفت فرو کش کنم اين شهر به بویش  ***  بيــچاره نـدانست کـه يـارش سفـری بــود

تنــــــهــا نه ز راز دل من پـــرده بر افتـــــاد  ***  تا بـــــود فلک شيــــوه ی او پــرده دری بود

منــــظور خردمنـــــد من آن مــــاه که او را   ***  با حســن ادب شيوه ی صـاحب نظـری بود

از چنــــگ منش اختـــر بــد مهـــر به در برد‌ ***  آری چه کنــــم دولت دور قمـــــــــری بـــود

عـذری بنــــه ای دل که تو درويشـی و او را  ***  در مملکت حســــن ســــــــــــر تاجوری بود

   اوقات خوش آن بود که بادوست به سر رفت  ***  باقی هـــــمـــه بی حاصـلی و بی خبری بود

 خوش بود لب آب و گل و سبــــزه و نســـرين   ***  افسوس که آن گنج رواد رهگذری بــــــــــــود

 خود را بکش ای بـلبل از اين رشک که گل را  ***  با باد صبا وقت سحر جلوه گری بــــــــــــــــود

***

 هر گنـــج سعـــــــــادت که خدا داد به حافـظ

 از يمــــــن دعای شب و ورد سحــــــــری بود 

***

 

 

/ 12 نظر / 5344 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعيد

محدثه مهربون سلام .....ممنونم از محبتت که به ايام ما داری..... مگه می شه مهربونهايی چون شما را ترک کرد ...مگه اينکه شما ما رو از سرزمين زيباتون برانيد ...فقط تا مدت کوتاهی نمی نويسم.....! ..... به سرزمين مهربانت به مهربانی قدم خواهم نهاد باشد تا مهربانی ات قلب سياه و خسته ام را جلا بخشد ....و به راستی اوقات خوش با دوستان مهربان است ...... ارادتمند

جعفر

سلام....به سر رفت؟؟؟

amir

سلام.خوبی وبلاگ جالبی داری...به من هم سر بزن...

پرت گو

ممنون كه به پرت و پلاهاي ما هم سر زدي . و همچنين خوشحالم كه با شما و وبلاگت آشنا شدم . بازم مي آم . (البته اگه رام بدين) :)

طلوعی تا فردا ...

روح حافظ شيرازی شاد ! عجب شعری گفته خدايی !!! وتو چه به موقع انتخابش کردی ! نيکو .

no1

قطعه حِالبی انتخاب كرده بودی .قشنگ بود

سميرا

ا چه عجب آپديت شد ..پس حافظم ميخونی..گريت.

داداشی

اين مصرع رو کم داره : عاشق شدنم باعث در به دری بود! :)

mb

شعر خوبی انتخاب کردی موفق باشی