چراغ یقین

بیا تا برآریم دستی زدل

که نتوان برآورد فردا ز گل

 

مپندار از آن در که هرگز نبست

که نومید گردد برآورده دست

 

همه طاعت آرند و مسکین نیاز 

 بیا تا به درگاه مسکین نواز

 

چو شاخ برهنه برآریم دست 

 که بی برگ از این بیش نتوان نشست

 

خداوندگارا نظر کن به جود 

 که جرم آمد از بندگان در وجود

 

گناه آید از بنده خاکسار 

 به امید عفو خداوندگار

 

کریما به رزق تو پرورده ایم 

 به انعام و لطف تو خو کرده ایم

 

چو ما را به دنیا تو کردی عزیز

 به عقبی همین چشم داریم ، نیز

 

عزیزی و خواری تو بخشی و بس 

 عزیز تو خواری نبیند زکس

 

خدایا به عزت که خوارم مکن 

 به ذُلّ گنه شرمسارم مکن

 

مسلط مکن چون منی بر سرم

 ز دست توبه گر عقوبت برم

 

مرا شرمساری زروی تو بس

 دگر شرمسارم مکن پیش کس

 

گرم بر سر افتد زتو سایه ای

سپهرم بود کهترین پایه ای

 

تو دانی که مسکین و بیچاره ایم

 فرو مانده نفس اماره ایم

 

به مردان راهت که راهی بده 

وز این دشمنانم پناهی بده

 

خدایا به ذات خداوندی ات 

 به اوصاف بی مثل و مانندی ات

 

به لبیک حجاج بیت الحرام

به مدفون یثرب علیه السلام

 

به تکبیر مردان شمشیرزن

 که مرد وغا را شمارند زن

به طاعات پیران آراسته 

 به صدق جوانان نوخاسته

که ما را در آن ورطه یک نفس

زننگ دو گفتن به فریاد رس

امید است از آنان که طاعت کنند 

 که بی طاعتان را شفاعت کنند

به پاکان کز آلایشم دور دار

وگر زلتی رفت معذور دار

به پیران پشت از عبادت دوتا 

 زشرم گنه ، دیده بر پشت پا

که چشمم ز روی سعادت مبند 

 زبانم به وقت شهادت مبند

چراغ یقینم فرا راه دار 

 زبد کردنم دست کوتاه دار

بگردان ز نادیدنی دیده ام

مده دست بر ناپسندیده ام

خدایا به ذلت مران از درم 

 که صورت نبندد دری دیگرم

چه عذر آرم از ننگ تر دامنی ؟

مگر عجز پیش آورم : کای غنی !

فقیرم به جرم و گناهم مگیر

غنی را ترحم بود بر فقیر

 

 

سعدی شیرازی

/ 3 نظر / 49 بازدید
باباکویر

توهم که کلی زدی تو خط معنویت

مخمل

لایک به معنویتت

عمو رضا

سلام خسته نباشی ای سروی که سایه سارت تا به این حد زیبا و همیشه شعر است . اگر اشتباه نکنم همین شعر را برای یکی از معلم هایم خواندم . لبخندی زد و گفت بیت آخرش را نخواندی ! گفتم و چه باشد آن بیت ؟ گفت : به عمل کار برآید به سخندانی نیست . راست می گفت ؟