شوق پروانه

 

در این دیوان سرای ناموافق 

 چو پروانه نبینی هیچ عاشق

چنان در جان او شوقی است از دوست 

 که نه از مغز اندیشد نه از پوست

چو لختی پر زند در کوی معشوق 

 بسوزد در فروغ روی معشوق

خدایا زین حدیثم ذوق دادی 

 چو پروانه دلم را شوق دادی

چو من دریای شوق تو کنم نوش 

 زشوق تو چو دریا می زنم جوش

زشوقت در کفن خفتم بنازم 

 زشوقت در قیامت سرفرازم

اگر هر ذرّه من گوش گردد

زشوق نام تو مدهوش گردد

اگر هر موی من گردد زبانی 

 نیابد جز زنام تو نشانی

گر از هر جزو من چشمی شود باز 

 نبیند جز تو را در پرده راز

گر از من ذرّه ای ماند و گر هیچ

تو را خواند ، تو را داند ، دگر هیچ

 

عطّار نیشابوری

/ 2 نظر / 14 بازدید
عمو رضا

سلام احسنت ! اول به سليقه شما كه عطاررا زنده كرد و بعد به خود عطار كه چنين شعري پر محتوا سرود .

مخمل

لایک