دیوانه‌ی عشق تو سر از پا نشناخت

یا رب ز کرم دری برویم بگشا

راهی که درو نجات باشد بنما

مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم

جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما

یا رب مکن از لطف پریشان ما را

هر چند که هست جرم و عصیان ما را

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم

محتاج بغیر خود مگردان ما را

گر بر در دیر می‌نشانی ما را

گر در ره کعبه میدوانی ما را

اینها همگی لازمه‌ی هستی ماست

خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

تا چند کشم غصه‌ی هر ناکس را

وز خست خود خاک شوم هر کس را

کارم به دعا چو برنمی‌آید راست

دادم سه طلاق این فلک اطلس را

یا رب به محمد و علی و زهرا

یا رب به حسین و حسن و آل‌عبا

کز لطف برآر حاجتم در دو سرا

بی‌منت خلق یا علی الاعلا

ای دوست دوا فرست بیماران را

روزی ده جن و انس و هم یاران را

ما تشنه لبان وادی حرمانیم

بر کشت امید ما بده باران را

تسبیح ملک را و صفا رضوان را

دوزخ بد را بهشت مر نیکان را

دیبا جم را و قیصر و خاقان را

جانان ما را و جان ما جانان را

پوشید بدین حیله رخ نیکو را

تا هر که نه محرم نشناسد او را

بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ

گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی بازآ

من دوش دعا کردم و باد آمینا

تا به شود آن دو چشم بادامینا

کارم همه ناله و خروشست امشب

نی‌صبر پدیدست و نه هو شست امشب

دوشم خوش بود ساعتی پنداری

کفاره‌ی خوشدلی دوشست امشب

از چرخ فلک گردش یکسان مطلب

وز دور زمانه عدل سلطان مطلب

روزی پنج در جهان خواهی بود

زار دل هیچ مسلمان مطلب

بیطاعت حق بهشت و رضوان مطلب

بی‌خاتم دین ملک سلیمان مطلب

گر منزلت هر دو جهان میخواهی

آزار دل هیچ مسلمان مطلب

ای ذات و صفات تو مبرا زعیوب

یک نام ز اسماء تو علام غیوب

رحم آر که عمر و طاقتم رفت بباد

نه نوح بود نام مرا نه ایوب

ای آینه حسن تو در صورت زیب

گرداب هزار کشتی صبر و شکیب

هر آینه‌ای که غیر حسن تو بود

خواند خردش سراب صحرای فریب

مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت

دیوانه‌ی عشق تو سر از پا نشناخت

هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید

آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت

 

.........................

گزیده ای از رباعیات ابوسعید ابو الخیر 

/ 2 نظر / 62 بازدید
مجتبي صديقيان كاشي MSK

» بنام خذا ، بياد خدا و براي خدا [گل] سلام اين اشعار پر مغز و پر معناي ابوسعيد منو ياد اين حكايت زيبا انداخت : در بنی اسرائیل مردی بود که 99 تن را کشته بود و به دنبال دانشمندان اهل زمین می گشت که او را راه رستگاري بنماید. او را پيش کشیشي بردند. پس از راهب پرسید: « من 99 نفر را کشته ام؛ امیدی هست که توبه من پذیرفته شود؟» راهب گفت: «نه، تو از حکم خدا برگشته ای» پس مرد، راهب را کشت تا صد نفر کشته اش تمام شد. بعد از مردم پرسید تا و او را به مرد عالمی بردند. پرسید: « من صد نفر را کشته ام. امیدی هست که خدا مرا ببخشد ؟» عالم پاسخ داد: « بله، هیچ چیز بین تو و خداوند متعال نیست و هیچ کس نمی تواند تو را از توبه کردن بازدارد. به فلان شهر برو و همراه با مردم آن شهر، خدا را عبادت کن؛ مردم آن شهر همه اهل عبادت و نماز هستند، و هرگز به شهر خودت برنگرد، و پشت سرت را نگاه نکن؛ که این زمین برای تو سرزمین بدی بوده است». پس مرد به سوی آن قریه رفت، اما در میانه راه، مرگش فرا رسید. پس ملائکه عذاب و رحمت در امر او اختلاف کردند. فرشتگان رحمت گفتند: «او برای توبه با قلبش به

مجتبي صديقيان كاشي MSK

...به سوی خدا گام برمی داشت، پس هر قدمش حسنه ای بوده است». اما فرشتگان عذاب گفتند: « او مثقال ذره ای کار خیر نکرده است». پس مَلکی به صورت آدمی برش پدیدار شد و او را بین خود داور ساختند، گفت آن چه میان دو زمین است اندازه بگیرید؛ اگر به قریه صلاح نزدیک تر بود، در بهشت خواهد بود. پس قیاس کردند و آن مَلَک گفت در حین مرگ دیدمش که با سینه به طرف قریه صلاح و خوبي خود را مي كشاند؛ و چون یک وجب بیشتر رفته بود، ملائکه رحمت او را گرفتند و با اهل آن قریه به بهشت وارد شد... گناهی که وجود نداره خیلی ها به دنبالش اند، ولی ثوابی که وجود داره کسی دنبالش نیست. خدا توفیق توبه و اخلاص بده... با مهر مجتبی