شمع اميد

 

 

شمع ها به آرامی می سوختند.فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبت های آن ها را بشنوی.

«من صلح هستم! با وجود اين هيچ کس نمی تواند مرا برای هميشه روشن نگه دارد. من معتقدم که از بين می روم.»

پس شعله اش به سرعت کم شد و از بين رفت.

دومی گفت:

«من ايمان هستم  با وجود اين من هم معلوم نيست که تا چه مدتی روشن بمانم .»

وقتی صحبتش تمام شد و نسیم ملا يمی بر ان وزيد و خاموش شد.

شمع سوم  گفت:

من عشق هستم!و آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم .مردم مرا کنار گذاشته و اهميت مرا درک نمی کنند.ان ها حتی عشق ورزيدن به نزديک ترين کسانشان را هم فراموش می کنند.»

و کمی بعد او هم خاموش شد.

ناگهان......

پسری وارد شد وشمع ها خاموش را ديدوگفت:

«چرا خاموش شده ايد؟ قرار بود که شما تا ابد روشن بمانيد.»

و با گفتن اين جمله شروع کرد به گريه کردن.

پس شمع چهارم گفت:

«نترس،تا زمانی کهمن روشن هستم می توانیم شمع های ديگر را روشن کنيم، من اميد هستم.»  

 

  

/ 4 نظر / 14 بازدید
*دختر آبان*

سلام محدثه خانوم ، تعبير خيلي زيبايي بود ... مخصوصا براي كسي مثل من كه تا حدودي اميدم را از دست داده ام ....

gholi

ايول

علیرضا

مطلب بسيار جالب و زيبايی است ولی بگم که شمع عشق من تا اخر عمر روشن خواهد بوداما با وجود اميد....

پریا

سلام عزيزم ..نمی دونستم شما هم معلم شدی .. روز شما هم مبارک .. خانوادگی معلم شدين ها! خدا خيرتون بده