روزشمار تعطيلات (۲)

 

 

*روز معلم رو به همه ی معلم ها تبريک ميگم 35.gif

* کيومرث صابری هم يه معلم بود که از بين ما رفت02.gif ... يادش گرامی باد ...

* ديروز مطلب زدم ، همش پريد15.gif .... حالا می نويسم

 

روز دوم عيد

به مناسبت تولد خواهرم07.gif ، با يکی از خانواده ها که باهم خيلی صميمی هستيم و دختر بزرگشون دوست صميمی خواهرمِ ، رفتيم  دامنهْ کوه ...

دامنه کوه يه جاده ی خيلی سرسبزه که مثل جاده چالوس می مونه ، با اين تفاوت که هم پیچ هاش از جاده چچالوس بيشتره ، هم شيب کوه در قسمت اين پيچ ها به طور خيلی ناجور ی زياده ... که در اول جاده ، درختاش پر ميمونه و در يک بريدگی  يه رستوران داره ....اگر پیچ کوه ها رو ادامه بديم و بريم بالا ، يکی دوتا ديگه رستوران داره ...

ما برای نهار رفتيم رستوران اول جاده.... و تا غذا آماده بشه از همه چيز حرف زديم ... از خاطرات کودکی بگير تا خاطرات کلاس عکاسيِ دوست خواهرم و دختر خالش...

نهار رو که خورديم رفتيم توی پارکينگ رستوران تا سوار ماشين بشيم ولی ميمونا نذاشتن 11.gif!!! ... چون توی پارکينگ ،يه درخت بزرگ بود که روی اون پر ميمون بود (در سايز های مختلف) ...خلاصه سرگرم بازی با ميمون ها شده بوديم و بهشون نون و آجيل!! می داديم .... نمی دونيد، ميون ها چقدر قشنگ تخمه می خوردن ، درست مثل آدمها تخمه رو مغز می کردن  و می خوردن .... جالب اينجاست، اگر غذا رو جلو شون بريزيد ،مطمئناً کتک می خوريد ، يعنی اين که غذا رو بايد دودستی تقديمشون کنيد و گر نه ميان و يه ضربه رو دستتون ميزنن ....و نکته ی ديگه اين  که با رنگ قرمز مثل گاو ها رفتار می کنند ، یعنی اگر يه دستمال قرمز نشونِ شون بديد حمله می کنند ... و اين هم باعث شد که دوست خواهرم که مانتوی زرشکی پوشيده بود نتونه بياد پيش میمون ها ...

بعد از بازی با ميمونا قرارشد از شيب های تند جاده بيايم بالا تا به رستوران بعدی برسيم  ... بيچاره دوست من ، هر کاری کرد، که نيايم بالا ( چون آدم از فشاری که سر شيبهای تند بهش وارد ميشه سر گيجه ی شديد می گيره .... پاکستانی ها هم که اصلا نمی دونن جون چقدر عزيزه ، سر اين پيچ ها بد جوری سبقت می گيرن ) ، ولی رای اکثريت چيز ديگه ای بود ...

راه افتاديم و يک بند ۳۰ ـ ۴۰ ( يا شايد هم بيشتر) پيچ رو آمديم بالا تا به رستوران برسیم  وقتی رسيديم  جوانان بزرگتر رفتن تو رستوران و ما جَوون(جوان) ها رفتيم کوهنوردی يا بهتره بگی پله نوردی ، چون انقدر شيب کوه زياده که کسی نمی تونه ازش بره بالا ، راه عبور براش درست کردن و اول اين راه حدود ۱۰۰ تا پله می خوره (شايد هم بيشتر) ... تو مسير دختر خاله ی دوستم از طبيعت دست نخورده ی اونجا عکس گرفت ... چون ا اون با لا هم درختای قشنگی داره هم اينکه تمام شهر از اون بالا پيداست ... تو راه انواع و اقسام آدم های خوش تیپ03.gif18.gif ديديم ... و جالب تر از اون اينکه بعد از عمری پاکستونيه خوشگل پيدا کرديم و دوستامون و خاله و دختر خالشون بااو نا ( دو نفر بودن) عکس گرفتن ...

وقتی برگشتيم ، ما هم رفتيم تو رستوران و توی ليوان های بهداشتی اونجا دودپتی(همون شيرچاييِ سابق با تفاوت در جوشيده بودن چاييش04.gif) خورديم ...

 ديگه نزديکای غروب بود ،حواليِ ساعت ۵ ـ ۶ ، رفتيم خونه هامون...

 جای همه هم خالی بود

 

 

/ 18 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روزبه

خوبه که خوش بهت می گذره...مامان من هم معلمه...به روز شدم...روزبه

سميرا

باز خواهرت بچه با خودش برد اينور اونور؟؟ <-:

سميرا

آقاجون شما هيچی نميگين اينا صبح ميرن غروب ميان خونه؟؟!

بشری

سلام ... خوش باشی هميشهء هميشه ...:)

meisam

حالی به هولی ديگه..آره ؟!

جعفر

قضيه ی اين پاکستان چيه؟؟نکنه پاکستان تشريف دارين؟؟؟

فرناز

سلام خانومی، اولا که تولد خواهرتون رو تبريک بگيد، ما هم دستمون درد نکنه با اين داداش بزرگ کردنمون!!! بعدشم اينقدر تعريف کردی که هوس کرديم يه سر بيايم پاکستان....سبز باشی.

کیمیا

سلام..ااااااااااااااااا مگه ميمون هم داره اونجا ؟ راستی تولد خواهرت مبارک باشه ..کی بيايم کيک بخوريم ؟

ابراهیم

چه تبريکی عزيزم؟؟؟؟من که از معلمای دبستانم فقط خط کش و چوب و تحقير يادم مونده...